درباره نویسنده
راحیل
می توان به وسیله قرآن،کوه هارا به حرکت درآورد وزمین هارا قطعه قطعه کردوبامردگان سخن گفت ، اما بازهم شما ایمان نمی آوردید.(سوره رعد /آیه 30)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • راحیل
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • زمینی نشوید"""""
  • جدایی...
  • هستی من
  • نغمه های دل......
  • امید وصال
  • آیا زندگی یک قدم زدن اتفاقی است؟؟؟
  • ارتباط بانامحرم
  • روزهای گرم تابستان
  • به یاد داشته باشید:::
  • کلام مولا@@@@!
  • روح وتن....!
  • بهترین باش...!
  • با خود اندیشیده ام!!!
  • عظمت آسمانها
  • زیباترین هاست قرآن
  • شناخت خدا
  • حکایات
  • ۱۳۸۸/٧/۱۸
  • آیا خیال می کنید که ما ازحال شما مطلع نیستیم ؟
  • خدا کام شیعیان را به فرج حضرت غائب ،عجل الله تعالی فرجه الشریف.شیرین کند.
  • چرا قدر علوم حقییقیه وقرآن وعترت رانمی دانیم .
  • تمامی ابتلائات به اختیار ماست
  • حیف ازمن که دردست شما هستم
  • از عالم به عمل سوال کنیم نه از بازاریها
  • مردی ازتبار بزرگان
  • ماه مبارک رمضان
  • زندگی حضرت آیت الله العظمی سید علی قاضی (ره)
  • زندگی عارف بزرگ شیخ جعفر مجتهدی
  • اعیاد شعبانیه
  • شهادت امام موسی کاظم (ع)
کلمات کلیدی مطالب
  • التماس دعا (۱)
  • یامحمد (ص) (۱)
  • یاعلی (ع) (۱)
  • یامهدی (عج) (۱)
دوستان من
  • قدر عافیت راباید دانست (هوالشافی)
  • میخواهم بنویسم ازهرآنچه نوشتنی است .
  • کانون اندیشه جوان
  • حضرت محمد تقی بحجت ره
  • شعر من
  • شیعه آنلاین
  • شیعه آنلاین
  • پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



جدیدترین کد آهنگ سیناکلیک کن

عاشقانه ترين مطالب كليك كن

عدالت علی (ع) را بیاموزیم
زمینی نشوید"""""
نویسنده: راحیل - ۱۳٩٠/٤/٢٧

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

انقدر آیینه ها را به رخ من نکشید

انقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید این همه دل دور وبرم نگذارید

آخرین حرف من این است زمینی نشوید

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید...

نظرات ()



جدایی...
نویسنده: راحیل - ۱۳٩٠/٤/٢٧

بی تو طوفان زده دشت جنونم،صید افتاده به خونم،تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم،

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی،قطره ای اشک درخشیدبه چشمان سیاهم...تا خم کوچه به دنبال تو لغزید،

نگاهم تو ندیدی،نگهت هیچ نیفتادبه راهی که گذشتی،چو در خانه ببستم،دگر از پای نشستم،گوئیازلزله آمد،گوئیا خانه فروریخت سر من،

بی تومن در همه شهر غریبم،بی تو کس نشنودازاین دل بشکسته صدایی،بر نخیزد دگرازمرغک پربسته نوایی....

 

تو همه بود ونبودی

توهمه شعر وسروری

چه گریزی زبرمن

که زکویت نگریزم

گربمیرم زغم دل    با تو هرگز نستیزم

من ویک لحظه جدایی  نتوانم

نتوانم بی تو من زنده بمانم...

 

 

نظرات ()



هستی من
نویسنده: راحیل - ۱۳۸٩/٧/٢۸

کاش که میدانستم ،که چه باید بکنم ....

کاش که میدانستم ، چه چیز برایم خوب است وچه چیز بد......

کاش درتنهائی من کسی می آمد ومیگفت که چه باید بکنم .....

کاش در سکوت مبهم دیگران ،میشد که فهمید چه میگوید وچه میخواهد......

کاش ازپرندگانی که درآسمان درحال پروازند ،میشد که پرسید ازکجا می آیند وچه دیده وچه شنیده اند و دنیای ما آدمیان را چگونه می بینند .....

کاش این غبار نادانی وجهل که گاها راه را برایمان مسدود میکند ،میشد ازبین برد.......

کاش دستی ازغیب می آمد وبا نشانه ی خود ادامه راه را نشان میداد....

اگر اشتباه نکنم فرموده بزرگان دینی ماست که ما رادرهنگام مصائب ومشکلات فراوانی که بعضی اوقات بوجود میآید،توجه به دستورات قرآنی را اشاره کردند.

باشد که بخوانیم وبفهمیم وبکار ببندیم...

نظرات ()



نغمه های دل......
نویسنده: راحیل - ۱۳۸٩/٧/٢٦

اول بنام خداوندی که مهربان است وهمه ما را دوست دارد وهرجا وهرلحظه کمک حالمان است

دوم سلام بر دوستان خوب وهمیشه همراه من ،که دراین لحظه از اوقات گرانبهاتون ،لطف نموده وحرف دل من حقیر ومیخوانید

تابه حال به این نکته فکر کرده ای،که اگر درزندگی برای انجام هرکاری که برایتان متقابلا پیش آمده ،که اگر این کار رانمی کردم ،چه میکردم

برای هرکاری سه راه حل وجود دارد :

یا آن کار را انجام میدیم

یا اصلا دوست نداریم راجع به آن موضوع فکر کنیم

یا ماهیت کار رامیدانیم وسکوت میکنیمخنثی

 

نظرات ()



امید وصال
نویسنده: راحیل - ۱۳۸٩/٧/٢٥

 

 

امروزبعد از یک درگیری فکری با یکی ازنزدیکانم که بعدمنجربه یک درگیری لفظی شد به قدری دلهره وآشوب تمام وجودمو گرفت که داشتم دیوانه می شدم......تمام دردام جمع شده بود تو قفسه سینم داشت نابودم می کرد،همه لحظات زندگیم مثل یک دفترچه جلو چشمم تند وتند ورق می خورد،ضربان قلبم بالای ١٠٠٠می زد،مرتب گریه می کردم.......همش با خودم می گفتم چرا باید این اتفاق برای من بیفته،فکر وخیال امونمو بریده بود،یاد لحظه هایی می افتادم که بی تاب دیدنش بودم ولی هیچوقت همراهم نمی شد........زندگیم دقیقاًشده مثل یک سراب،دلتنگی داره خفم میکنه،غمها چو کوه گشته وبیداد می کند،،،،یادمه همیشه بهم می گفت  هر وقت دیدی آروم نمیشی سوره واقعه رو بخون مثل آب روی آتیشه.......ولی وقتی باهم درگیر شدیم هیچوقت این تجویزو به خودش نکرد........شاید همه خوبیها رو واسه من می خواست....تا به خودم اومدم دیدم دیگه برای هیچوقت ندارمش،اون خیلی وقته رفته،من موندم و یک جاده بی انتها......دیگه نمی بینمش،همش تموم شد....منم باهاش تموم شدم.....آرزوهایی که هیچوقت خودشو توی اونا سهیم نمی دونست به یکباره مثل آوار ریخت روسرم،یادش افتادم که می گفت فقط تو توهمی،،،،ولی نه،به خدا توهم نبود،باهم قدم زدیم،با هم گفتیم با هم خندیم،ولی هیچوقت با من گریه نکرد......... من موندم ویک من توخالی...منم فقط میگم،هرچی آرزوی خوبه مال تو،هر چی که خاطره داری مال من،اون روزای عاشقونه مال تو،این شبای بی قراری مال من.........تنها شعری که همیشه برام زمزمه می کرد...الان که این مطالبو ارسال می کنم تمام صفحه کلید پر از اشکامه....دلم داره می ترکه......دیگه طاقت ندارم فکر می کنم به آخر خط رسیدم...امشب که تولد امام رضاست،خیلی دوست داشتم الان کنار ضریحش بودم،بگم منم مثل خودت غریبم،غریبی شیرین تو کجا،غریبی تلخ من روسیاه کجا؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر دوست داشتم یکی از اون پرنده های حرمت بودم هرلحظه دورت طواف می کردم،انقدر آسوده می شدم که دیگه هیچ غم و حرفی که مثل خنجر تمام وجدمو زخمی کرده ازبین می رفت ،،خیلی سخته وقتی اونی که هستی نشناسنت،غصه بخوری ازاین که چرا نیستی ولی میگن......... نگه به تهیدستیم نکن،نگو که هیچ ندارم،ببین تو را دارم....خدایا کمکم کن .......از پراکنده گویی اصلاًخوشم نمیاد،ولی پراکنده ازهمه جا گفتم،،،خاطرم هست از وقتی خودمو شناختم به اشعار حافظ علاقه داشتم وهمیشه یک جلد جیبی شو همراه قرآنم با خودم حمل می کردم،یکی از اشعارشو به نیت باز کردم خیلی دوست داشتم برای شما هم بنویسمش....

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک       گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می دارد             وگرنه هردمم از هجر تست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت       زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب و چشم از خیال تو هیهات   بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم       وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

بضرب یسفک قتلی حیاتناابداً            لّان روحی قد طاب ان یکون فداک

عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم  سپر کنم سرودستت ندارم از فتراک

ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بینند      به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز آن زمان شود حافظ  که بردر تو نهد روی مسکنت برخاک 

چند تا هم عکس براتون گذاشتم،امیدوارم خوشتون بیاد........خیلی دعام کنید.واقعاًبه دعای خیرتون احتیاج دارم....عیدتونم مبارکقلب

نظرات ()



آیا زندگی یک قدم زدن اتفاقی است؟؟؟
نویسنده: راحیل - ۱۳۸٩/٦/۱

 

زندگی از یک نظام طبیعی پیروی می کندوقابل پیش بینی است،اگرچه تاریخ دقیقاً در یک زمان تکرار نمی شود ولی زمان حال اغلب در هماهنگی با حوادث گذشته است...

شما چه فکرمی کنید؟؟؟

اگر برای راهی بهتر ومستقیم تر به سوی خدا اشتیاق دارید حتماً این داستان را بخوانید.

حقیقتی که در جستجویش هستید ممکن است در دست شما باشد.

من در اداره پست بودم که پدری با دختر کوچکش وارد شد.کودک درحالی که کلیدی را محکم در دست گرفته بود،شروع به دویدن در سالن کرد.وفتی برای بررسی صندوق پستی ام رفتم،دختر کوچولو هم به دنبالم آمد وهمین طور که کلید را وارد قفل وآن را باز می کردم با نگاهی مصمم مرا می نگریست.به نظرمی آمد که شیفته این فرایند شده ،معلوم بود که کلیدش را درچندین صندوق امتحان کرده و موفقیتی نصیبش نشده بود...

کلید فرصت...  

اوایستاد وهمین طور که صندوق پستی ام  را دوباره قفل می کردم ،نگاهم کرد.کار پدرش تمام شددختر کوچکش را بغل گرفت وبه سمت در رفت،سپس به عقب برگشت وبه او گفت:دخترم وقتی به این سن هستی وکلیدی داری،بدان تمام دنیا یک قفل است.

درباره این جمله فکر کردم  وسعی نمودم تا پیام معنوی آن را بیاموزم ...!!!!!

آن پیام این بود:

کل دنیا یک فرصت بزرگ است،معمایی برای یک بچه،اما چیزی که با یک کلید مخصوص باز می شود. 

آیا شما چنین کلیدی دارید؟چطور کار می کند؟

نظرات ()



ارتباط بانامحرم
نویسنده: راحیل - ۱۳۸٩/٥/٢٩

رسول خدا(ص) فرمود:

هرکسی با زنی نامحرم شوخی کند برای هرکلمه که به او گفته است ،هزار سال درآتش دوزخ او را زندانی می کنند.وآن زن اگر با رضایت ،خود را دراختیار مرد قرار دهد ومرد او را درآغوش گیرد یا ببوسد یاتماسی برقرار سازد یا با وی بخندد ومنجر به عمل خلاف شود،این زن هم مثل مرد گناهکار است وعذابش مثل اوست .ولی اگر زن راضی  نبود ومرد به زور مرتکب این عمل زشت شد ، گناه هر دوبرمرد می باشد.. .

***********************************************************

نظرات ()



روزهای گرم تابستان
نویسنده: راحیل - ۱۳۸٩/۳/٥

روزهای گرم تابستان امسال را میخواهم با مطالعه سر گرم باشم  و هرچه قدر که هوا گرم میشود ،گرمای اطلاعات من هم بالا برود وبه نقطه جوش نزدیک شود

نقطه جوش گرمای اطلاعات با نقطه جوش هرچیز دیگر فرق میکند ؛باور نداری امتحان کن ببین شدنی است یاخیر؟ آنوقت می بینی که هرچیز که حد وکمال آن است اگر خوب توجیه شود میتواند خوب هم باشد ولو اینکه اطلاعات اندکی راجع به آن داشته باشیم،تابحال فکر کردین که داخل کتابخانه یاکتابفروشی میروی ابتدا باید به سراغ چه کتابهائی بروی ؟

تابحال شده که کتابی روبه انتخاب دیگران خریداری یاتهیه کنی اما همین که به خانه میرسی کلا نظرتان عوض شود که من این انتخاب را دوست ندارم یا کاش درتهیه کتاب کمی دقت وکاوش میکردم ،تا بهتر از این رامیخریدم .

به نظر من انسان نمی تواند به عقیده کسی چیزی راتهیه کند که به وسیله آن بخواهد کاری راانجام دهد هم درجهت رفاه خود وهم درجهت رفاه همنوعانش .چراکه ابتدا شخص بایستی کمی فکر کند که بدنبال چه چیز است بعد بدنبال مطلب ازپیش تعیین شده برود وآن مقاله یاکتاب راتهیه وبخواند ونتیجه های بدست آمده را منعکس کند درمقالات یا بحثهای گفتمانی بین همگروهها وهم عقیده هایش وحتی مخالفانش ..

شاید حال بتوان گفت که درمرحله ابتدایی خرید کتاب بایستی ازقبل انتخاب شده باشد که من کتاب رامیخواهم حال با این نیت خرید ونوع کتاب که ما خودرادرعرض چند دقیقه شاید هم کمتر ازآنچه که فکر کنیم در محل کتابفروشی باشیم وندانیم که چه میخواهیم .سپس برای انتخاب باکمک صاحب کتابفروشی به بحث نوع کتاب ومولفانی که دراین زمینه کوشیده وتالیفاتی رابرای رفاه عمومی جامعه گردآوری کرده اند پیدا وآنوقت با درایت خویش آنچه راکه به شاهراه مانزدیک تراست گرفته وبرای مطالعه میبریم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »