
امروزبعد از یک درگیری فکری با یکی ازنزدیکانم که بعدمنجربه یک درگیری لفظی شد به قدری دلهره وآشوب تمام وجودمو گرفت که داشتم دیوانه می شدم......تمام دردام جمع شده بود تو قفسه سینم داشت نابودم می کرد،همه لحظات زندگیم مثل یک دفترچه جلو چشمم تند وتند ورق می خورد،ضربان قلبم بالای ١٠٠٠می زد،مرتب گریه می کردم.......همش با خودم می گفتم چرا باید این اتفاق برای من بیفته،فکر وخیال امونمو بریده بود،یاد لحظه هایی می افتادم که بی تاب دیدنش بودم ولی هیچوقت همراهم نمی شد........زندگیم دقیقاًشده مثل یک سراب،دلتنگی داره خفم میکنه،غمها چو کوه گشته وبیداد می کند،،،،یادمه همیشه بهم می گفت هر وقت دیدی آروم نمیشی سوره واقعه رو بخون مثل آب روی آتیشه.......ولی وقتی باهم درگیر شدیم هیچوقت این تجویزو به خودش نکرد........شاید همه خوبیها رو واسه من می خواست....تا به خودم اومدم دیدم دیگه برای هیچوقت ندارمش،اون خیلی وقته رفته،من موندم و یک جاده بی انتها......دیگه نمی بینمش،همش تموم شد....منم باهاش تموم شدم.....آرزوهایی که هیچوقت خودشو توی اونا سهیم نمی دونست به یکباره مثل آوار ریخت روسرم،یادش افتادم که می گفت فقط تو توهمی،،،،ولی نه،به خدا توهم نبود،باهم قدم زدیم،با هم گفتیم با هم خندیم،ولی هیچوقت با من گریه نکرد......... من موندم ویک من توخالی...منم فقط میگم،هرچی آرزوی خوبه مال تو،هر چی که خاطره داری مال من،اون روزای عاشقونه مال تو،این شبای بی قراری مال من.........تنها شعری که همیشه برام زمزمه می کرد...الان که این مطالبو ارسال می کنم تمام صفحه کلید پر از اشکامه....دلم داره می ترکه......دیگه طاقت ندارم فکر می کنم به آخر خط رسیدم...امشب که تولد امام رضاست،خیلی دوست داشتم الان کنار ضریحش بودم،بگم منم مثل خودت غریبم،غریبی شیرین تو کجا،غریبی تلخ من روسیاه کجا؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر دوست داشتم یکی از اون پرنده های حرمت بودم هرلحظه دورت طواف می کردم،انقدر آسوده می شدم که دیگه هیچ غم و حرفی که مثل خنجر تمام وجدمو زخمی کرده ازبین می رفت ،،خیلی سخته وقتی اونی که هستی نشناسنت،غصه بخوری ازاین که چرا نیستی ولی میگن......... نگه به تهیدستیم نکن،نگو که هیچ ندارم،ببین تو را دارم....خدایا کمکم کن .......از پراکنده گویی اصلاًخوشم نمیاد،ولی پراکنده ازهمه جا گفتم،،،خاطرم هست از وقتی خودمو شناختم به اشعار حافظ علاقه داشتم وهمیشه یک جلد جیبی شو همراه قرآنم با خودم حمل می کردم،یکی از اشعارشو به نیت باز کردم خیلی دوست داشتم برای شما هم بنویسمش....
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد وگرنه هردمم از هجر تست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب و چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب یسفک قتلی حیاتناابداً لّان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم سپر کنم سرودستت ندارم از فتراک
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بینند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز آن زمان شود حافظ که بردر تو نهد روی مسکنت برخاک
چند تا هم عکس براتون گذاشتم،امیدوارم خوشتون بیاد........خیلی دعام کنید.واقعاًبه دعای خیرتون احتیاج دارم....عیدتونم مبارک


